تبليغاتX
بهانه

بهانه

تا شقایق هست زندگی باید کرد

خوشبختی

 

آيا سقفي بالاي سرت هست؟

ناني براي خوردن

لباسي براي پوشيدن

و ساعتي براي خوابيدن داري؟ آري

نامي براي خوانده شدن

کتابي براي آموختن

و دانشي براي ياد دادن داري؟ آري

بدني سالم براي برداشتن سبد يک پيرزن.

سقفي براي شاد کردن يک کودک

دهاني براي خنديدن و خنداندن داري؟ آري

لحظه‌اي براي حس کردن

قلبي براي دوست داشتن

و خدايي براي پرستيدن داري؟ آري

پس خوشبختي بسيار خوشبخت

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 


 شب در چشمان من است

 

                             به سياهي چشمهايم نگاه کن

 

روز در چشمان من است

 

                             به سفيدي چشمهايم نگاه کن

 

شب و روز در چشمان من است

 

                             به چشمهاي من نگاه کن

 

پلک اگر فرو بندم جهاني در ظلمات فرو خواهد رفت!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

 
 
لبخند تو خلاصه خوبيهاست           لختي بخند خنده گل زيباست


پيشانيت تنفس يک صبح است           صبحي که انتهاي شب يلداست


رنگين کمان عشق اهورایی           از پشت شيشه دل تو پيداست


فرياد تو تلاطم يک طوفان           آرامشت تلاوت يک درياست


با ما بدون فاصله صحبت کن           اي آن که ارتفاع تو دور از ماست


+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

تا صدای پر تنهایی

 پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ اين بهشت، رهايي ام بخش!

در اينجا هر درختي مرا قامت دشنامي است

و هر زمزمه اي بانگ عزايي

و هر چشم اندازي سکوت گنگ و بي حاصلي ...

در هراس دم مي زنم

در بي قراري زندگي مي کنم

و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني است

من در اين بهشت ،

همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم.

"تو قلب بيگانه را مي شناسي ، که خود در سرزمين وجود بيگانه بودي"

"کسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم"

دردم ، درد "بي کسي" بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

 گيسو حنايي من


اي چشمهايت فرياد


و بازوانت گردباد


آه اي بنفشه گيسو


بگذار تا بنفشه برويد


از بطن سرد خاک


بگذار تا بنفشه تو باشي


از خاک من برويي


بگذار تا حضور تو را بشنوم


از بطن سرخ زادن


در لحظه وار سبز شکفتن

 

بگذار تا نگاه تو ناگاه


ويران کند سکوت سترون را

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

 

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

 

ديگر به شما نمي‌انديشم

 

اي غم‌ها

 

خوب ياد گرفته‌ام

 

به خود خنديدن را.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

احساس

نشسته  ماه  بر  گردونه  عاج

 به گردون مي رود فرياد امواج

چراغي داشتم، کردند خاموش

 خروشي داشتم، کردند تاراج ...
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

خواب كلمات

سرشارم

از سِحرِ سپيدِ شكوفه ها

و گام مي زنم

در امتدادِ جويباري

كه مي پيوندد

به دره هاي گلِ سرخ

 

عاشقانه

نفس مي كشم

در زيرِ آسماني ديگر

و در سرزميني ديگر

كه در آن

نه گيسوانِ تو

سپيد مي شود

نه شعرهايِ من

شكنجه و تبعيد

 

با گريه

برمي خيزم

از خوابِ ناتمامِ كلمات ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

غمي غمناک

شب سردي است ، و من افسرده.

راه دوري است ، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

مي کنم ، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت ،

غمي افزود مرا بر غم ها.

فکر تاريکي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهاني.

نيست رنگي که بگويد با من

           اندکي صبر ، سحر نزديک است:

                      هردم اين بانگ برآرم از دل :

        واي ، اين شب چقدر تاريک است!

   خنده اي کو که به دل انگيزم؟

       قطره اي کو که به دريا ريزم؟

          صخره اي کو که بدان آويزم؟


مثل اين است که شب نمناک است.

            ديگران را هم غم هست به دل،

                غم من ، ليک، غمي غمناک است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

دنيا را نگه داريد

 
 
مي خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند
 

ستايش کردم ، گفتند خرافات است

 
عاشق شدم ، گفتند دروغ است

 
گريستم ، گفتند بهانه است


 
خنديدم ، گفتند ديوانه است


 
دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم !


+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

نیاز


وقتي که ديگر نبود ،

                من به بودنش نيازمند شدم.

وقتي که ديگر رفت ،

                من در انتظار آمدنش نشستم.

وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد ،

                من او را دوست داشتم.

وقتي که او تمام کرد ،

                 من شروع کردم .

وقتي او تمام شد ،

                 من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگي کردن

                        مثل تنها مردن ...
 


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 



آنگاه که همه به دنبال چشماني زيبا هستند تو به دنبال نگاهي زيبا باش




+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

لحضه هاي دلتنگي

 
نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند

مثل آسماني که امشب مي بارد....

و اينک باران

بر لبه ي پنجره ي احساسم مي نشيند

و چشمانم را نوازش مي دهد

تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر کنم


+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

 

آخر گذشت

آن زمان کهنه ي ديدار


رفت آن ثانيه هاي پر هياهو


شکست آن لحظه هاي زيبا


و تو ، چه ساده گذشتي از اين همه احساس

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

رمضان

درست است که بهشت را به بها میدهند نه به بهانه؛

اما خداوند این ماه را بهانه ای برای آمرزش گناهان قرار داد. خداوند در این ماه به بهانه روزه به بندگان بهای عظیمی چون لقای پروردگار و رضوان الهی بخشید.

رمضان بهانه ای برای آشتی با قرآن است، بهانه ای برای سکوت و تفکر و تعمق در اعمال خویشتن...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

و عشق

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

تو...

مي گفتند که ...

چشمانت ديگر جاذبه اي ندارند!

امروز از آنها افتادم ،

باورم شد !!!


برق در ايران باستان کشف شده بود !

براي نخستين بار ،

آن زمان که پير مردي نقاش ...

تصويري از چشم هاي تو کشيد !!!


دلم برايت تنگ شده است !

مي خواهم آنقدر اشک بريزم

تا غبار فاصله ، از قلبم تميز شود ،

ولي مي ترسم...

" تهران "، " ونيز " شود !!!

 

 من با خودکاري مي نويسم

که عشق از آن مي بارد

قطره قطره ،

سطر به سطر

از احساس من

تا قلب تو !

 

من با خود کاري مي نويسم

که تو ...

 يارانه ي دستهايت را قطع نکن

من زير خط فقر مهربانيت هستم!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  |